« کــــــــوچـــه بــاغ » |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
ممدحسن حیا کن ---------- فاطمه رو رها کن!
با نام و یاد حضرت دوست
که هر چه داریم ازوست
و با سلامی دوباره
حقیقتش این پست پائین رو خیلی وقت پیش نوشتم، ولی به خاطر مشغله کاری و درس بحث و مدرسه و... ازین جور حرفها (میدونین که، من خیلی بیزی ام!!!) نشد که آپ کنم، یعنی نشد که بشه!
بماند... این چند وقت پرشین بلاگ هم از نبود ما سوء استفاده نمود و لامصب عجب کولاکی کرد! احمد بورقانی هم رفت، کلی اتفاق و نامه سرگشاده و خون و خونریزی در خانه هنر و سینما و جشنواره و ازین جور جاهای استکباری رخ داد، فیلم سنتوری قاچاق شد (در تاکید مورد قبلی بود!!!)، رئیس جمهور بودجه ششصد صفحه ای سابق رو برای دفاع به مجلس برد، ایران شاتل فرستاد به فضا، رئیس جمهور قلیان رو به خاطر اینکه در منازل استفاده نشود و بچه ها آسیب فرهنگی نبینند در قهوه خانه ها آزاد کرد (چقدر این آدم به فکر بچه هاست، تازه دوچرخه هم براشون می خره!)، سردار رادان گفت هنوز مجوز بهداشتی لازم برای قلیان صادر نشده و دوباره آن را ممنوع کرد!!!، به سید حسن خمینی هتک حرمت شد، چند نفری از ردصلاحیت شده ها تایید شدند که ظاهراً اتفاق خاصی در اردوی اصلاح طلبهای بی تربیت افاده ای (فکر کن!) نیفتاد، آقای رفسنجانی گفت آنهایی که به خانواده امام بی احترامی می کنند بی ریشه اند، آقای اشراقی (نوه دختری امام) بعد از ردصلاحیت اولیه بالاخره تائید شد، خانم فاطمه رجبی (همسر آقای غلامحسین الهام، سخنگوی دولت) گفت این حرفهای آقای رفسنجانی کینه توزانه است (وا !!!)، خاویر کلمنته از دست ایرانیها دیوانه شد!!!، فرهاد رهبر رئیس دانشگاه تهران شد(هی ما اینجا بگیم اقتصاد بده اینا باز یه دکترای اقتصاد رو وردارن بکنن رئیس داشگاه هزار و چهل و پنجم جهان! اینم شد کار؟!)، دیروز هم که خبردار شدیم آیت ا... توسلی وقتی داشت در جلسه مجمع تشخییییییییییص مصلحت نظام سخنرانی می کرد دچار سکته قلبی شد و به دیار باقی شتافت، تازه فیلمشم هست...!
فعلا همین ها رو داشته باشید تا بعد، حالا اخبار سایر نقاط جهان و کاندولیزا رایس و بوش و سارکوزی و ... بماند!
ما دیدیم همینطور اگر نیائیم و آپ نکنیم سکان مملکت و بلکه جهان اسلام و غیره(!) از دستمان در رفته و همین طور بدون ما اتفاقات مهم و عجیب و غریب می افتد و ممکن است مردم از نبود ما زیانی هنگفت ببینند! (باز این رگ هخامنشیم زد بالا!!!).
حالا علی الحساب این چندتا مطب بیات رو داشته باشین تا در اسرع وقت درست و حسابی در خدمتتون باشم:
1- این داستان دریای خزر و انداختن اخبار مربوطه در بوقهای استکباری هم دیگر برای این ملت حنایی ندارد که رنگ داشته باشد. مردم ایران فهیم تر از این حرفها هستند که بعضی ها بخواهند با غوغاسالاری برای آنها و دریا (فکر کن!) حرف دربیاورند!
اصلا این دریا همانطور که از اسمش پیداست معلوم است که خیلی لوند و لوس و حتی دلبری غمگین است(!!!) و این مملکت جای این چیزها نیست!
گذشته از همه اینها، ما این همه سال مثلا در زمان شوروی سابق50 درصد دریا داشتیم کجا را گرفتیم؟ زمان نادرشاه بیش از 70 درصد دریا مال ما بود چه اتفاقی افتاد؟سال به 12 ماه میرفتیم دریا؟ نمیرفتیم که! حالا این مسئولین دلسوز قسمتی از این دریای خدادادی را از روی دلسوزی دادند به روسها (بالاخره آنها هم دل دارند دیگر) باید این همه حرف و حدیث بشود؟! اصلا خدا خودش داد خودش هم گرفت! تمام!
2- محمد حسن رجبی علت مقالات تند خواهرش (فاطمه رجبی، همون همسر عزیز غلامحسین الهام جان خودمان دیگر!) را اخراج وی در زمان ریاست جمهوری خاتمی از دبیرستانی که در آن به صورت حق التدریسی فعالیت داشت عنوان کرد. ضمنا این برادر خواستار تنبیه خواهرش در این خصوص شد. (روزنامه اعتماد - 6 بهمن 86)
در این زمینه خطاب به این نابرادر باید گفت: آخه ممدحسن! خجالت بکش! مگه شما چندتا خواهر و برادرین؟! تا کی می خواین عین سگ و گربه باشین؟ آخه تو آدمی؟ تو برادری؟ اون حیوونی خواهر تو نیست؟ آخه آدم دست رو دختر بچه بلند می کنه؟ بی تربیت! راستشو بگو چند بار تو بچگی رفت چغلیتو کرد و کتکت داد؟! حالا وقت این حرفهاست؟ حالا؟ این خواهر برای تو چه کار نکرد؟! حالا اون گفته خاتمی باید خلع لباس بشه که گفته! گفته حرفهای هاشمی رفسنجانی در مورد آدمهایی که به بیت امام بی حرمتی کردند نوعی غرض ورزی و بی انصافیه و ما باید اون سایت کذایی رو بذاریم روی سرمون که گفته! با تو کاری داشته؟!!!
حیف که برادرزن شاغلامی!! از ما به تو نصیحت: ممدحسن حیا کن، فاطمه رو رها کن!
3- نماینده تبریز اعلام کرده اگر پاسخ مناسبی به اعتراض به ردصلاحیتش داده نشود در یکی از میادین اصلی شهر سخنرانی و افشاگری خواهد کرد... در این راستا به ایشان گوشزد می کنیم که:
آخه مرد حسابی! تو 8 سال نماینده مجلس بودی، نزدیک 30 ساله در مجموع داری به این مملکت خدمت می کنی، خجالت بکش!!!! کلاً خجالت بکش! یه کم میدان (همان میدان اصلی شهر) را برای جوانترها و اصولگراها و همان اصولگراها خالی کن. اجازه بده بقیه هم سهمی در سرنوشت کشور داشته باشند، بقیه هم خدمت کنند! واقعاً انصافه که تو 8 سال نماینده باشی و عزیز اصولگرایی جای تو نماینده نشود؟ برو از آن ستار و باقر یاد بگیر که که سالهاست مرحوم شده اند و عرصه را برای جوانترها و رقابتی سالم خالی باز گذاشته اند... برو آن روی ... این عزیزان اصولگرا را بالا نیاور... برو از بازنشستگی ات لذت ببر... برو همان کاری که مرحوم ستار و باقر کردند (البته پس از مرحوم شدنشان!) بکن و خلاص!!!
4- گفتم ستار و باقر به یاد مشروطه و به توپ بستن مجلس و محمدعلی شاه قاجار و استعفا و اخراجش از ایران و به تخت نشستن احمدشاه به جای پدر و آمدن رضاخان و... افتادم. انگار این انقراض قاجاریه عزیز(!) که مملکت ما را از چندین طرف مورد عنایت خویش قرار دادند با این داستان به توپ بستن مجلس (اشتباه بچگانه محمدشاه) یه ارتباطاطی داره... (کی میگه نداره!)
بعدش فکر کردم اگر محمدشاه یک هیات تعیین صلاحیت تشکیل می داد و اجازه نمیداد هر کسی از منزل ابوی قهر می کند بیاید و برای وکالت مجلس ثبت نام کند دیگر نیازی به اینکه مجلس را به توپ ببندد نداشت و یعنی اینکه احتمالاً ما هنوز داشتیم قهوه قجری می خوردیم و قلیان می کشیدیم و... آه، قلیان گفتی و کردی کبابم...!
5- سی نماینده مجلس در پایان نامه تشکر آمیز خود به دولت بابت آزاد کردن قلیان اینگونه نوشته اند: توفیقات دولت محترم را برای خدمت به همه اقشار جامعه از پیشگاه خداوند منان خواهانیم.
به نظر اینجانب هم این اقدام دولت در کوتاه کردن دست اجنبی از قاچاق تنباکو و سوء استفاده ابزاری از آن برای به دام انداختن کودکان و... بسیار هوشمندانه، فکورانه، مقتدرانه و مدبرانه بود... ای همه توفیق! ای همه خدمت! خدمت خدمتم کن!
من از همین جا از دولت فخیمه که توطئه دشمنان اسلام را نقش بر آب کرد تشکر می کنم. ای خدمتکار!!! شما یاد میرزای شیرازی را زنده کردید... حالا فهمیدیم آنهایی که باعث شده بودند سرو قلیان در قهوه خانه ها ممنوع شود میخواستند به نوعی جلوی خدمت این دولت را بگیرند، خدا لعنتشان کند... اگر چوب همان قلیان ها را در سوراخ دماغشان (!) فرو کنیم دیگر ازین کارها نمی کنند! حالا سردار رادان که جای خود دارد!
| لینک | دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦ - بر و بچه های کوچه باغ |
رد صلاحيتها ادامه دارد
با نام و یاد حضرت دوست
که هر چه داریم ازوست
و با سلامی دوباره
قبل از هر چیز شرمنده که دیر آپ میشه، میدونم دوسم دارین و هر شب بهم سر می زنین!!! می دونم خیلی منتظر این لحظه بودین! می دونم از نبودنم داغونین! تو این چند وقت اینقدر موج خواهش و تمنا که کجایی و چرا آپ نمی کنی و وبلاگتو بخورم، خودتم روش وکلاً یه چیزایی تو مایه های ایول دمت گرم عین شهاب سنگ به طرف خودم و وبلاگم سرازیر شد که واسه همینم الان کلی نورانیم!!!
راستی یه چند نفری هم به وراجی "خواجه" اعتراض کردند که در همین پست اصلاح می شَوه! و اما بعد... به اطلاع هموطنان محترم می رساند:
1- در راستای احوالات جدید مملکت گل و بلبل و گرمای انتخاباتی، خبرهای داغ و همچین لب سوز و لب دوز(!) و ... میرسه که به نظر اینجانب در این کمبود گازی دیگر نیازی به وسایل گرمایی و گاز و برق (همون امکانات زندگی سابق!) نیست. اینجانب فکر می کنم اگر به جای استخراج نفت و گاز و هدر دادن پول این مملکت ماهی یکی 2بار انتخابات برگزار کنند و یک سری آدم بدِ اصلاح طلب توی این انتخابات ثبت نام کنند و بعد، یک سری آدم خوب اصولگرا هم اون آدمای بد رو ردصلاحیت کنند و در نهایت خودشون برنده انتخابات بشَن(!) میشه همواره از انرژی گرمایی حاصله برای رفع نیازهای مردم استفاده کرد! حالا اگر این وسط چند تا سخنرانی هم بشود و چند نفری هم غش و ضعف کنند بر شدت گرما اضافه شده و خدا رو چه دیدی چه بسا با این کار در راستای تولید انرژی نوین و رفتن به فضا و انرژی هسته ای و ... تحولی عظیم ایجاد کردیم!
2- امروز امتحان اقتصاد داشتم، و چون اصولا آدم بسیار زرنگ و اکتیوی هستم (!) طبق معمول 4-3 ساعت قبل از امتحان تازه کتاب رو باز کردم! احساس کردم درس جالبیه! و فکر کردم بعد از امتحانا بشینم یه مطالعهای بکنم بد نیست، احتمالاً بدردم بخوره! همینطور داشتم پیش می رفتم که یکدفعه چشمم به یک مطلب عجیب و ضداخلاقی خورد:
یک بنگاه اقتصادی بدنبال نفع شخصی است و مجبور است برای داشتن سهم بیشتری از بازار اولا کیفیت را افزایش دهد و درثانی به دلیل رقابت (البته در جامعهای با اقتصاد آزاد!) قیمت را کاهش دهد و ضمنا با ابداعات و اختراعات به سود بیشتر دستیابد که همه اینها در مجموع باعث کاهش قیمت؛ افزایش کیفیت و بالاخره رفاه اجتماعی میگردد!!!
همه این مطالب بیانگر این بود که یک آدم مایه دار که دنبال منافع شخصی خودشه باعث رفاه اجتماعی شده و در کل آدم خوبیه!
نه! جل الخالق!!! مگه میشه؟! مگه میشه آدم پولدارٍ مرتبٍ تر و تمیز(همون مرفّه بیدرد خودمون!)؛ آدم خوبی باشه؟!!!! امکان نداره!
من همینجا به این نتیجه رسیدم که اقتصاد کلاً چیز پوچ و ضداخلاقی بوده و استکبار شرق و غرب این چیزها را با هدف تخریب ذهنی جوانان تدوین و تالیف نموده و با یک برنامه مشخص و پلید حتی به دانشگاهها هم نفوذ کرده است...! شرارت تا چه حد؟!!
اما دانشجویان باهوشی مثل من که گول این استکبار بَد رو نمی خورن! اینها هنوز نمی دانند با چه مغزهایی طرف هستند!!! و ما دانشجویی نیستیم که به این علوم بلرزیم و خام شویم!
و باز متوجه شدم که چرا دولت مهر این اقتصاد استکباری را کلهم اجمعین انداخته دور و این اقتصاددانان فریب خورده را خلع ید کرده و در مسائل مختلف مملکتی از راهکردهای اقتصادی استفاده نمی کند(!) و آنگاه بود که به زیرکی و فراست دوستان پی بردم و به عنوان یک ایرانی به خود بالیدم!!!
ضمناً همون لحظه این کتاب غرب زده رو ردصلاحیت کرده و به کناری انداختم و دیگر حتی نگاهی هم به آن نکردم! البته بعد از امتحان شنیدم که استاد محترم هم با دیدن ورقه من، بدون هیچ مدرکی اینجانب را رد صلاحیت کردند و من هم در اعتراض به این حرکت قرار است بعداً ایشان را ردصلاحیت کرده و با استاد دیگری این درس را بگیرم! و بدین ترتیب ردصلاحیتها در دانشگاه ما فی ما بین من و بچه ها و استاد کماکان ادامه دارد!!!!
| لینک | پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦ - بر و بچه های کوچه باغ |
تا يار که را خواهد و ميلش به که افتد!
با نام و یاد حضرت دوست
که هر چه داریم ازوست
و با سلامی دوباره
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند؛ و بر حسینی میگریند که آزادانه زیست...
(دکتر علی شریعتی)
امشب شب تاسوعاست؛ این غم پایان نیافتنی را به مولایمان حضرت ولی عصر (عج) و عشاق اهل بیت تسلیت عرض میکنم...
ای کاش روزی شهامت آزادانه زیستن و آزادانه به سوی مرگ شتافتن را بیابیم... ای کاش...
گفته بودی که بیاید شاید
(شاید این جمعه بیاید؛ شاید...)
اندر حکایت تعاریف و تماجید دوستان از خواجه و خوش آمدن وی و الباقی قضایا
و آنگاه که خواجه از نگاشتن متن پیشین فارغ آمد و صبحگاهان روز پنجشنبه اول محرمالحرام سال 1429 قمری وبلاگ کذاییاش را آپ تو دیت نمود، او را شوقی عظیم پدید آمد و بر دوستان دور یا نزدیک پیامکها و کامنتها و... ارسال نمود که بیائید و ببینید و بخوانید که خواجه از دست بشد!...
و دوستان (البته از آن همه فقط یک دو تن) آمدند و بخواندند و شاید هم نخواندند و از برای دل خواجه به تعاریف و تماجید از نوع به به و چه چه پرداختند و چه هندوانههای خراب، به جا مانده از شب یلدا که از غایت گرانی کس نخریده بودشان و چه دیگر چیزهای گندهگنده که به زیر بغل خواجه نرفت و مادرمرده را بر وسوسه قلم در دست گرفتن دوباره بیانداخت...
بدینسان که امر بر وی مشتبه گشت و اندیشید دست عزیزنسین و عبیدزاکانی و دهخدا و... همه از آستین وی بیرون آمده و به خود غره گشت و باد در همهجای خود انداخته، دست راست در قفا نهاده، دست چپ را بر آن حائل نمود چنانکه تهیگاه خویش محافظت مینمود از گزند دوستان!
و روایت است خواجه را دوگنبدانی بود شکیل! ابن سعدون گوید: خود به چشم خویش دیدم روزی خواجه بر در کارگاه (نسخه اصلی: بارگاه) خویش ایستاده بود که بناگاه عزم رفتن کرد و چشم کنیزکان و خواجگان بر آنجا اوفتاد که نباید آن را دیدن... و چه ها که بر سر آنان نرفت از هوش رفتنها و دست بریدنها و...
و روایت است خواجه را انبازی بود زیبا بدن که او را دوگنبدانی بود بغایت شکیلتر و عظیمتر، بالایش بلند و چونان فرنگیان سپیدروی و چونان شرقیان سیهموی که گویند خواجه را بر وی نظر بود!... (گناش گردن خواننده!)
القصه...
در آن حالت روحانی در کارگاه خویش قدم همیزد بصورت رفت و برگشتی، عصا قورت داده و فیلسوف مآبانه، جو او را گرفته بود ول نمی خواست کردن و گویند اعتماد به نفسی داشت بنزگونه و خود را «رها» تصور کردی...! با خود میگفت: زین پس قلم توتم من است و من خیلی اینکاره ام و... که ناگاه شیرزادی جوان راه بر وی ببست و او را گفت: «مهدی اینو خوندی؟!»، خواجه از جسارت وی در عجب شد، اما به رسم جوانمردان خشم خویش فرو خورد و با خونسردی پاسخ داد: «نه! چی هست؟» جوان با جسارتی محیرالعقول گفت: «بابا پیدا و پنهان اعتماد، 19 دی و میگم، از تو بعیده!» که خواجه را حوصله سر آمد و از جای بشد و به طرفةالعینی روزنامچه را بگرفت و میخواست پاره کند (جوان را) که ناگاه چشم وی به مطلب افتاد:
نکوهش یک نماینده : سرکشیدن ته مانده لیوان آب احمدی نژاد از سوی یکی از نمایندگان مجلس به عنوان تبرک مورد نکوهش مواجه شده است. روز دوشنبه محمود احمدی نژاد برای تقدیم لایحه بودجه به مجلس آمد. در پایان جلسه علنی مجلس یکی از نمایندگان به سرعت خود را به جایگاه سخنرانی احمدی نژاد رساند و...
خواجه پس از خواندن این مطلب به فکر فرو رفت و ابن سعدون گوید ساعتها و روزها همانگونه بر فکر بود(و میگریست). آنگاه جوان را خواست و گفت:
«خوب مرد حسابی! این کجاش نکوهش داره؟ اصلا مگه میشه رئیسجمهور محبوب مملکت گل و بلبل باشی و متبرک نباشی؟»
ابن سعدون گوید: آنزمان که شیخ ما در صحرای سوزان عربستان میخواست برائت کند از شیاطین و مشرکین و... در ترافیک بماند (البته روایتها متفاوت است در دلیل نرفتن شیخ به مراسم و احتمالا مردم آنجا بنزین و برق و گاز و غذا و کلاْ مایحتاج زندگی دارند و اگر نداشتند در خیابانهاشان سگ پر نمیزد!) پس مرکب دار را گفت سر اٌتول (نسخه اصل: خر) را کج کند و سوی حمامی خفن رود که شیخ را هم فال باشد، هم تماشا...
پس به حمام شد و جنبندهای جز ندیمان و ملازمان و... اذن دخول نداد. ندیمان را گفت آب بر وی ریزند و دلاکان را که لیف بر تن وی کشند و ماساژورها دست بر همه جای وی مالند و شیخ پاک و مبرا گشت از هرگونه آلودگی و قولنج وی گرفته شد به سادگی، اینگونه متبرک به مام میهن بازگشت...
(خودمونیم این ابنسعدون عجب اطلاعاتی داره بیشرف!)
وامصیبتا و وااسفا که کوردلان و دنیا دوستان را بصیرت نباشد و پیری این حقیقت بدید که: آنچه پیر در خشت خام بیند، جوان در آئینه نبیند!... هم او بود که «راز انا الحق» شیخ ما دانست... و دریغا که با پیر همان کردند که با حلاج... آنروزش نکوهیدند، فردایش نکوهیدند، پس فرداش باز نکوهیدند بیتربیتها...! (الهی کف صابون بره تو چشِ همشون...)
و خواجه آهی کشید و گفت: نکوهشگران بدانند که گذر پوست به دباغخانه خواهد اوفتاد و تابلو است که همه اینان بیصلاحیت (نسخه اصل: ردصلاحیت) هستند، انتخابات آزاد را هم اینان از همه جایشان درآورده و این نکوهشها از برای فریفتن مردم است و آن الیاس همان شیطان است که اینها را از برای غرضورزی در این وانفسای انتخابات و بیگازی و بیبنزینی و بیبرقی و بینانی و بیچیزهای دیگر میچاپد...! ما میدانیم که اینها همه از برای سوسول بازیست و برای زنده ماندن نفسکشیدن کافیست! اصلاً نکوهشگران کهاین جلوه در محراب و منبر میکنند، چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند...! (اینو من نفهمیدم خواجه گفت یا ابن سعدون یا حافظ یا اون جوان کذایی!)
پس خواجه از این همه صبر و شکیبایی در عجب اوفتاد که تا کی توان در برابر این بی حرمتیها و نکوهشها سکوت نمود و شیخ را باید از اسرار غیب سخن گفتن و دهان همه را مُهر بستن و همگان را باید کرامات شیخ ما دانستن؛
که آب وی شفاست و هرکه آن خورد باوفاست و گر بر لباس خود پاشد باصفاست و ابنسعدون گوید: آب شیخ (رضی ا... عنه) بر چهار وجه است: اول روشنایی است، دویم بدن را چاق کند، سوم جامه را فاخر گرداند و چارم حال مرد نیکو گرداند و روزگار بر وفق مراد کند و ابوالحسن بلخی گوید: خوردن آب شیخ پادشاهی بود، پاشیدن آن بر لباس یعنی زن خوب نصیبش میگردد و اگر دید کسی این کار بکرد و او را نکوهید، وی را در تحقیقات چهارگانه ردصلاحیت کنند و کار وی به شورای نگاهبان نیوفتد والله یعلم فی الحقایق الامور...
پس هرگاه شیخ را دیدی لایحه بودجه شونصد صفحهای بر دست، بر (آب) وی هجوم بر و بنوش و بر خود بپاش و آنچه باید کنی کن و گردن دراز خود کج کن و دست وی ببوس و خود را نزد شیخ لوس گردان و این ورد بر گوشش بخوان: حاجی! دل و دین و عقل و هوشم، همه را به آب دادی...
باشد تا شیخ را بر تو تمایلی اوفتد(!!!) و به سعادت هر دو جهان دست یابی و شرط سعادت ابدی همانا (آب) شیخ است... که البته:
تا یار که را خواهد و میلش به که اُفتد...!
تمه
| لینک | جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦ - بر و بچه های کوچه باغ |
